خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از صغری شاکری : بعد از به شهادت رسیدن همسرم ابوطالب خیلی گریه وبی تابی می کردم . تا اینکه یکشب خواب دیدم که شهید آمده و می گوید برای چه این طورگریه می کنی ؟گفتم: برای چه گریه نکنم . دستش را گرفتم وگفتم: دیگر نمی گذارم بروی.گفت:من که همیشه با تو هستم. گفتم:پس چرا من تو را نمی ببینم .گفت:هر جا که بروی و هر کاری که بکنی من در کنار تو هستم ، من که می بینم ولی تو نمی بینی ،وبعدیک دسته گل ویک کاغذ که با خط سبزقرآنی نوشته شده بود گفت:این را نگهدارومن گرفتم و آن دسته گل وکاغذ را نزد خود نگه داشتم و او خداحافظی کرد ورفت ،که از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه