شناسه: 242923

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی علی اصغر نصیری: یک شب خواب دیدم در یک باغ سر سبز و پر از گل و درخت هستم و تاجایی که چشم می دید سرسبز بود ودر آن همه نوع درخت میوه وجود داشت . در حال قدم زدن بودم که یک دفعه یک نفر را دیدم که به طرف من می آمد وقتی به من رسید دیدم همرزمم هادی سمائی است به ایشان گفتم :شما مگر شهید نشده ای ؟گفت :چرا من به درجه رفیع شهادت نائل آمدم و از همان روز در اینجا زندگی می کنم و جایم بسیار راحت است . همانطور که با هم صحبت می کردیم دیدم در همان ناحیه ی که به شهادت رسیده است نوار قرمز رنگی بسته است .ایشان به من گفت :با من کار نداری ؟گفتم:تازه چند دقیقه بیشتر نیست که شما را دیده ام کجا می خواهی بروی ؟گفت :اگر هر وقت مرا خواستی ببینی من در همین جا هستم و می توانی در اینجا مرا پیدا کنی . من الان باید بروم چون منتظرم هستند و با من خداحافظی کرد و گفت :هر چه می خواهی می توانی از میوه های این درختان بخوری و مرا بوسید ورفت .من هم از خواب بیدار شدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه