خاطرات بعد از مجروحيت
راوی عزت سالاری: روزی که می خواست به جبهه برود آمد منزل ما با یکدیگر صحبت کردیم گفت : خواهر؟ گفتم: بله .گفت ؟ فردا می خواهم به جبهه بروم و خداحافظی کرد و از خانه بیرون شد در همان لحظه به من الهام شد و خیلی به قد و بالای ایشان نگاه کردم بعد از چند روز خبر مجروح شدن ایشان را برایمان آوردند من رفتم به ملاقات ایشان و گریه می کردم ایشان پرسید چرا گریه می کنید؟ مگر من غیر از دیگران هستم همه ی ما را دلداری میداد به من گفت: خواهر به پدر بگوئید دست نگه دارد و خواستگاری برای من نرود بگذارد که لااقل جنگ تمام شود.
ثبت دیدگاه