عشق به جهاد
راوی فاطمه خزائی: به خاطر دارم روزی که قرار بود فرزندم محمد به جبهه اعزام شود ماشین های روستا اعتصاب کرده بودند و هیچ کدامشان به خواف نمی رفتند و چون رزمنده ها را از خواف به جبهه می فرستادند ایشان باید خودش را به خواف می رساند یک دفعه شروع کرد به گریه کردن. گفتم چه شده است محمد جان؟ گفت: دیدی مادر من لیاقت به جبهه رفتن را ندارم! و وسیله ای نیست که من تا خواف بروم. و الان خیلی دیر شده است . به ایشان گفتم ماشین بسیج هم قرار است به روستا بیاید و رزمنده ها را ببرد ولی ایشان طاقت صبر کردن را نداشت و می گفت معلوم نیست که ماشین بسیج بیاید یا نه. خلاصه از شانس خوبی که ایشان داشت پیکان وانتی از روستا می خواست به خواف برود و ایشان را هم با آن ماشین به خواف فرستادیم، وقتی که سوار ماشین شد خیلی خوشحال بود و به راننده می گفت: از شما خواهش می کنم هر چه سریعتر مرا به خواف برسان تا از بقیه رزمنده ها عقب نمانم تا با آن ها به جبهه اعزام شود و با ما خداحافظی کرد و رفت.
ثبت دیدگاه