خواب و رویای شهید
به روایت از ماه گل زارعی : یادم هست یکدفعه که مجروح شده و او را به بیمارستان قائم مشهد آورده بودند خوابی دیده بود که اینگونه برای ما بیان کرد: خواب دیدم که سید بزرگواری که چهره نورانی داشت به پیش من آمد و گفت: چرا ازدواج نمی کنی؟ من گفتم: من در جبهه جنگ هستم و هر لحظه ممکن است کشته شوم چرا یک نفر را به پای خودم بسوزانم ایشان در جواب گفت: شما با دختر عمه ات ازدواج کن زیرا بعد از اینکه تو به آرزویت برسی کسی نیست تا در غیاب تو از خواهران و برادرانت مواظبت نماید. زود تر این کار را انجام بده چون فرصت زیادی نداری و چیزی نمانده که به پیش ما بیایی. او از این موضوع خیلی خوشحال بود و وقتی از بیمارستان مرخص شد و با دختر عمه ام ازدواج کرد.
ثبت دیدگاه