شناسه: 244703

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

به روایت از گلابتون فعال : به یاد دارم شب قبل از اینکه پسرم محمدرضا به جبهه برود آن شب سرش را گذاشت روی زانویم و به خواب رفت. وقتی کاملاً خوابش برده بود، من یواش یواش سرش را برداشتم و روی بالش گذاشتم. فردای آنروز که از خواب بیدار شد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. مدت طولانی بود که در جبهه بود و ما بی‌خبر از او بودیم تا اینکه یک شب خواب به شهادت رسیدن او را دیدم که محمدرضا به خانه آمد و گفت: مادر ناراحت من نباشید، من به زودی نزد شما خواهم آمد که یک مرتبه از خواب پریدم و آن شب تا صبح نخوابیدم و چراغ را برداشتم و توی باغ قدم می‌زدم چون از شدت ناراحتی نتوانستم یک جا بنشینم و تقریباً عصر همان روز بود که خبر آوردند پسرت محمدرضا زخمی شده است و در فلان بیمارستان بستری شده و من فوری آنجا دانستم که خواب من درست بوده و پسرم به فیضی عظیم شهادت نائل آمده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه