خواب ورویای دیگران در مورد شهید
یک شب خواب دیدم به مکه مشرف شدیم و دور خانه ی خدا در حال طواف هستیم .آنجا خیلی شلوغ بود .کفشهای خود را که در آوردیم دیدیم کنارچشمه زمزم هستیم .گفتم : علی اصغر جان بیا ما را یک یا دو دور ، دور خانه ی خدا طواف بده ، زیرا اینجا خیلی شلوغ است .گفت: نه من اجازه ندارم نمی شود بعد پول در آورد وگفت : بیا برای بچه ها خرید کن .گفتم : من نمی توانم بیا با هم برویم. گفت : نه من نگهبان هستم نمی توانم .
ثبت دیدگاه