شناسه: 245151

محبوبیت شهید نزد دیگران

به روایت از بتول ناصری سرایدار : ایشان از تنگه چزابه برایم تلفن زد و گفت: بابا من کم پول هستم. من نیز به فکر افتادم که چگونه پول را به او برسانم و بالاخره تصمیم گرفتم که خودم بروم تا هم احوالش را از نزدیک جویا شده و هم پول را به وی رسانده باشم و لذا به تهران رفتم و از آنجا با قطار به سوی اهواز حرکت نمودم. در اهواز با راهنمایی یکی از بسیجی ها به پادگان رفتم و پس از بازرسی بدنی داخل شدم. وقتی که علت آمدنم را جویا شدند گفتم: می خواهم فرزندم را که اسمش حسن رکنی است و اعزامی از مشهد است، ببینم و کار مهمی با وی دارم. پس از اینکه پرونده ها را جستجو کردند گفتند: ایشان در بستان در منطقه چزابه است. ولی الان نمی شود به آنجا رفت. امشب مهمان ما باش تا فردا شما را بفرستیم. آن شب را ماندم و صبح باتفاق دو تن از بسیجیها به طرف خط حرکت نمودم. ظهر روز پنجشنبه به آنجا رسیدم. پس از صرف شام در شب جمعه از رادیوی کوچکی که در جمع رزمنده ها روشن بود صدای امام را شنیدم که می فرمود: رزمنده های عزیز، این تنگه چزابه مثل تنگه احد است. آنجا متوجه باشید که دشمن پاتک نزند. در آن لحظه دیدم که اشک از چشمان رزمنده ها درآمد و گفتند: چشم امام! شما چقدر غصه می خورید. مگر ما مرده ایم. سپس با عجله به سنگرهایشان برگشتند. آن شب، نیروهای بعثی تا صبح آتش می ریختند و من با طلوع روز برگشتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه