تقید به حجاب 2
یک روز برادرم حسن از سپاه به خانه آمد. درب حیاط را زد و من درب را باز کردم ایشان تا من را بدون روسری و حجاب دید، لپ من را گرفت و گفت: بی چادر درب را باز کردی. من خیلی ترسیدم. بعد او به زیر زمین رفت. وقتی پایین رفتم او خندید و گفت: حالا دلخور نشو ولی دیگر اینجوری بدون چادر درب حیاط را باز نکنی نبینم که دیگر این کار را بکنی.
ثبت دیدگاه