شناسه: 245201

احساس مسئولیت 2

به روایت از ومحمود کنعان آذر : یک روز که ما با پدر و مادرم و حسن به قبرستان رفتیم. ایشان رو به ما کرد و گفت:" یکی از این قبرها روزی از آن من خواهد بود." با شنیدن این حرف پدرم اشکش سرازیر شد و گفت:" پدر، شما باید این آمادگی را پیدا کنید چون من که نمی توانم برای ابد در این دنیا باشم و از طرفی هم نمی توانم ببینم که جبهه به وجود من نیاز دارد و سایر همکارها و همکلاسی ها و هم سن و سالان من می روند شهید می شوند ولی من در اینجا هستم. من نیز باید به جبهه بروم وآنقدر با دشمن بجنگم تا هم فرمان امام را اطاعت کرده باشم و هم اینکه به خواسته خودم که شهادت است برسم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه