آخرین وداع با خانواده
به روایت از آرزو رسولی :به یاد دارم آخرین باری که پدرم شهید موسی رسولی آماده شده بود و لباس های بسیجی اش را پوشیده که به جبهه برود گویا منتظر دوستان و دیگر همرزمانش بود . بنده روی زانوی پدرم نشسته بودم و هیچ نمی دانستم که این دیدار ، دیدار آخر من خواهد بود و گرنه بهتر از آن وقت های معنوی استفاده می کردم. تا اینکه صدای در حیاط آمد. من رفتم و در را باز کردم و دیدم دو تن از دوستان پدرم هستند که با پیکان سفید و لباس های بسیجی به تن آمده اند سلام کردند و از من خواستند که پدرم را صدا بزنم تا بیاید بروند. هنگام خداحافظی مادرم قرآن و یک کاسه آب آورد و پدرم را از زیر قرآن رد نمود و بعد از خداحافظی از ما سوار پیکان شد و راهی جبهه شدند که بعد از مدتی خبر شهادتش را برایمان آوردند.
ثبت دیدگاه