خواب و رویای دیگران در مورد شهید 3
به روایت از فاطمه آزاد : یک شب خوابیده بودم . بچه ی کوچکم گریه می کرد. من هم داشتم او را شیر می دادم و به فکر شهید بودم . بین خواب و بیداری بودم دیدم علیرضا آمد و به من گفت چرا گریه می کنی ؟ گفتم : ناراحت هستم که شما از ناحیه سینه تیر خوردید و شهید شدید. او دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت نگاه کن من که سالم هستم . بچه ها را بوسید . در همین حال من چشم خودم را باز کردم دیدم کسی نیست.
ثبت دیدگاه