خاطره شماره 46 - شهید مصطفی ردانی پور
هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صوتش را تنمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیکب رد. گوشش را گداشت روی لبش . انگار با هم درد دل می کردند. او می گفت ، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش ود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت«من راهمین حوری دفن کنید .دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم»
ثبت دیدگاه