شناسه: 246315

عشق به جهاد 3

یادم می آید یک روز من در کنار گوسفندان بودم که پسرم حمید آمد و گفت : " مادر من اسمم را برای جبهه نوشته ام و می خواهم به جبهه بروم . " من گفتم : پسرم ، دو روز دیگر بمان بعد برو . ایشان گفت : " نه مادر ، من باید به جبهه بروم . "

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه