خواب و رویای دیگران در مورد شهید 1
به روایت از ام ابنین رحیم آبادی : یکشب خواب دیدم که برادر شهیدم سید حسن با آن قد بلند وهیکل چهار شانه که داشت با خوشحالی آمد گفتم داداش توهستی گفت بلی گفتم حتما خودتی خدا را شکر که تو آمدی گفت بله من خودم گفتم :مگر کجا بودی گفت من عراق بودم گفتم :خوب شد که آمدی حالا خانواده ات منتظرت هستند گفت :نه من می خواهم بروم ویکی دو قدمی که از من فاصله گرفت دوباره برگشت وسفارشی به من کرد و گفت :خواهربه سید عباس بگو که بچه هایم را رها نکند و مواظبت و مراقبت آنها را به عهده بگیرد که ازخواب بیدارشدم .
ثبت دیدگاه