شناسه: 246429

حرمت والدین

به روایت از بتول نجفی : دوره قرآن می رفت و خیلی داشت حدیث جمع آوری کند . معمولاً در این امرر از دیگر بچه های جلسه جلوتر بود . من از فعالیتهای ایشان خیلی ناراحت بودم زیرا نمی گفت کجا بروم و چه کاری انجام دادم . هفتة آخر هم که آمد به نماز جمعه رفت و گفتم: مادر در خانه بنشیم می گفت : مادر نماز جمعه صوابش بیشتر است . عصر همان روز رفت و یک هفته بعد خبر شهادتش را آوردند . وقتی صحبت از شهادت و شهید شدنشان می کرد ، من نمی گذاشتم مثلاً بگوید من شهید می شوم به خاطر اینکه من ناراحت نشوم . می گفت مادر باید فکری برای من بکنی . برادرش گفته بود این حرفها را برای دلخوشی خانم می زنم وگرنه من دوست دارم شهید بشوم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه