حالات معنوی خاص
یادم می آید در یکی از شبهای زمستان که مهمان داشتیم و هوا بسیار سرد بود . دیدم برادرم عبدالرضا به داخل یکی از اتاقهای سرد رفت و مشغول نماز خواندن شد . از او خواستیم تا به اتاق گرمتر برود . اما او از ما خواست که تنهایش بگذاریم یک ساعتی بیشتر طول کشید اما دیدم او از اتاق بیرون نیامد . وقتی رفتیم ببینیم چه شده دیدیم که او دستهایش را به سوی آسمان دراز کرده و بسیار اشک می ریزد و از خدا طلب بخشش می کند .
ثبت دیدگاه