شناسه: 246946

توکل به خدا

به روایت از حسین ذاکری : «با چند تن از دوستانمان سوار بر موتور پرشی به طرف مینها رفتیم و موقع حملة دشمن بود و ما با امید به خدا جلو می رفتیم و یکی یکی مینها را منفجر می کردیم و پیش می رفتیم» شب شد ما در وسط خطّ دشمن بودیم و راهمان را گم کرده بودیم و نمی دانستیم که دشمن در کدام طرف است . تا صبح صبر کردیم و وقتی صبح شد براه افتادیم ، به جایی رسیدیم که دشمن برای ما نقشه کشیده و چاله های بزرگی کنده بودند و آن چاله ها نه سر آنها معلوم بود و نه ته آنها و قیر داغ پهن کرده بودند و ما باید از روی آنها رد می شدیم ولی برای امکان پذیر نبود ، از موتورهایمان پایین آمدیم و دو رکعت نماز خواندیم و سپس نشستیم دور هم و فکر می کردیم که ناگهان (شهید حسین ذاکری) گفتم : بچّه ها پاشید که اگر همینطور بنشینیم بدست دشمن می افتادیم و اسیر می شویم ، به امید خدا رد می شویم اگر لایق شهادت باشیم شهید می شویم و اگر خواست خدا باشد مجات پیدا می کنیم و رد می شویم و خودم از میان دوستان بلند شدم و شهادتین را گفتم و سوار موتور شده و گازش را گرفته و با یک پرش از روی قیرها رد شدم و دوستان هم با دیدن این معجزه به امید خدا پریدند و همگی سالم به سنگرهایمان برگشتیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه