خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهرا دیمه کار : به خاطر دارم وقتی که محمد هنوز به جبهه نرفته بود چند شبی دیر به منزل میآمد و در جلسات قرآن شرکت میکرد ولی در این مورد به کسی چیزی نگفته بود. یک شب که دیر به خانه آمد مادرم خیلی نگران شده بود و هنگامی که محمد را دید سیلی محکمی به صورت او زد و محمد را بازخواست کرد که چرا دیر به منزل آمدی و کجا بودی؟ اما محمد در این مورد چیزی نگفت و ما بعداً متوجه شدیم که ایشان در جلسات قرآن شرکت میکرده و به همین دلیل شبها دیر به خانه میآمد. بعد از اینکه مادرم از جریان با خبر شد، خیلی خودش را سرزنش کرد و از محمد معذرت خواهی نمود و صورتش را بوسید.
ثبت دیدگاه