تعاون و همکاری
یکروز که رمضان علی از مدرسه آمده بود به من گفت: می خواهم به مرزعه بروم وبرای دامها علوفه بیاورم من گفتم : تو نمی خواهد بروی خواهرت به جای تو برود او گفت : نه این وظیفه من است که بروم خواهرم نمی خواهد برود او خسته می شود .
یکروز که رمضان علی از مدرسه آمده بود به من گفت: می خواهم به مرزعه بروم وبرای دامها علوفه بیاورم من گفتم : تو نمی خواهد بروی خواهرت به جای تو برود او گفت : نه این وظیفه من است که بروم خواهرم نمی خواهد برود او خسته می شود .
ثبت دیدگاه