پرهیز از گناه
یک روز که رمضان علی ازمدرسه آمده بود من دیدم که او ناراحت است گفتم : چه شده است او گفت: من دیگر به مدرسه نمی روم من پرسیدم چرا؟ او گفت: خانم معلم ما جورابهایی نازک و دامن می پوشد و پاهایش دیده می شود ومن اگر چشمم به او بیفتدگناه می کنم به خاطر همین موضوع به مدرسه نمی روم .
ثبت دیدگاه