خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از حاجی نسااحمدی : قبل و بعد از اعزام محمدرضا به جبهه به من الهام شده بود او به شهادت می رسد در نتیجه دائما به فکر رسیدن خبر شهادت او بودم. سه شب قبل شهادتش خواب دیدم در میدان بزرگی هستم و یک پرچم سیاه در دست دارم در اطرافم تعدادی زیادی جنازه بود که به وسیله ی دشمن قطعه قطعه شده بودند و کلاغ های سیاه بر روی آنها نشسته بودند در حالی که پرچم در دستم بود بلند داد می زدم این ها را از روی فرزندانمان دور کنید و سنگ به طرف آن ها پرتاب می کردم این قدر داد زدم که از خواب بیدار شدم، با خود گفتم این چه خوابی بود که دیدم! بعد از سه روز جنازه ی فرزندم را به همراه شهیدان دیگر آوردند وقتی برای دیدن پیکر محمد رفتیم، دیدم مادران شهید بالای سر جنازه ی فرزندانشان گریه می کنند و به یاد خواب خودم افتادم.
ثبت دیدگاه