مقام و منزلت شهید
به روایت از نسا احمدی : فرزندم محمدرضا برای ادامه ی تحصیل به فردوس رفته بود و در چهارصد دستگاه خانه ای اجازه کرده بود و سکونت داشت. برادر دیگرش نیز به آن جا رفته بود. ما درآمدی نداشتیم، که بتوانیم پول قابل ملاحظه ای در اختیار آنها بگذاریم. یک روز شوهرم یکی از گوسفندان را ذبح کرد و مقداری گوشت و نان برداشتیم و به خانه ی آنها در فردوس رفتیم. اما وقتی رسیدیم کسی منزل نبود درب خانه را باز کردیم، داخل شدیم آنجا به غیر کتاب چیز دیگری نمی دیدیم. موقع ظهر که بچه ها آمدند هر دو نفرشان می خندیدند پرسیدم چرا می خندید؟ پسرم گفت: مادر جان دیشب چیزی برای خوردن نداشتیم به محمدرضا گفتم: برو از پدر بزرگ" در فردوس زندگی می کردند" پول بگیر تا نانی بخریم، اما قبول نکرد گفت: امشب را قرآن می خوانیم و اگر نشد می خوابیم. فردا خدا خودش درست می کند. تا این که چشممان به غذاهایی که شما آوردید افتاد، خنده مان گرفت.
ثبت دیدگاه