شناسه: 247291

مقام و منزلت شهید

به روایت از فاطمه دودمان : یادم هست زمانیکه پدرم مریض بود و چند روز آخر عمرش رامی گذراند به خاطروضع بعد جسمی ایشان را به بیمارستان انتقال داده بودیم و من برای پرستاری از ایشان به بالای سرش می رفتم و یک روز از خانه آبمیوه گرفتم و برای پدرم بردم هر چه اصرار کردم که کمی از آن را بخورد قبول نکرد و من به ایشان گفتم پدر من نمی توانم امشب را پهلوی شما باشم باید به خانه بروم و کسی نیست به شما غذا بدهد پس حالا بخورید که من خیالم راحت باشد پدرم گفت : من به شما کاری ندارم شما می توانید بروید من خیلی دلم گرفت و گفتم : شما تنها می مانید پدرم گفت : نه من تنها نیستم برادرت غلامعلی اینجاست و روبه روی من نشسته مگر او را نمی بینی ؟ من شروع کردم به گریه کردن و فهمیدم برادر شهیدم غلامعلی دودمان به پیشواز پدرم آمده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه