عشق به جهاد
وقتی می خواست به جبهه برود به او گفتم : کجا می خواهی بروی ؟ من چند تا صغیر دارم تو پسر بزرگ من هستی اگر برنگردی من با اینها چکار کنم ؟ عیسی گفت : خدا که هست شما نمی دانی که جبهه چقدر با صفا است آنقدر خوب است که اگر یکبار به جبهه بیایی دوباره علاقمند شده و می خواهی که همیشه درآنجا باشی . برای رفتن به جبهه خیلی گریه و زاری می کرد می خواستم مانع رفتن اوشوم که گفت : اگر نگذارید به جبهه بروم خودم را زیر اتوبوس پرت می کنم . پسرعمویش که همراه من بود گفت : حالا که گریه می کند واصرار می کند دلش را نکشن بگذار برود مرگ وزندگی دردست خداوند است .
ثبت دیدگاه