عشق شهادت
به روایت از صاحب جان بندش : یکدفعه فرزندم رضا از ایلام به من تلفن زد. پس از احوالپرسی گفتم مادرجان مدتی است که جبهه هستی نمی خواهی از جبهه بیایی ؟ گفت : مادرجان این چه حرفی است می زنین . من در راه شهادت قدم گذاشته ام گفتم : آن جلوها نروی در پشت خط باش . گفت : درخط و پشت خط یکی است . تا تو مادر شیرت راحلالم نکنی من شهید نمی شوم و گفت سلام مرا به خواهران و دامادها برسانید .
ثبت دیدگاه