پیش بینی شهادت
به روایت از صاحب جان بندش : یکی از دخترهایم 2 سال بود که عقد بود وقتی رضا به مرخصی آمد گفت : بابا باید خواهرم را عروس کنم . زیرا من این دفعه که بروم شهید می شوم و یکسال دیگر هم باید صبر کنید . پدرش گفت : هنوز جهیزیه اش کامل نیست . گفت اشکال ندارد . خودم همه چیز را کامل می کنم . او با یک ماشین خاور به گناباد رفت و هر چیزی که لازم بود برای جهیزیه ی خواهرش خرید . دو روز پیش از آن که به جبهه برود این کارها را انجام داد . خلاصه عروسی دخترم را گرفتیم و او را با اسبابهایش به فردوس بردیم و شب را ماند و صبح گفت : من دیگر باید بروم .
ثبت دیدگاه