عشق به جهاد
به روایت از صاحب جان بندش : روزی رضا آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم . گفتم تو هنوز کوچکی . نمی توانی به جبهه بروی . گفت پس لباسهای مرا حاضر کن می خواهم به حمام بروم . پدرش هم نبود. لباسهایش را برداشت و رفت حمام . ساعت 12 شد دیدم ایشان نیامد . گفتم خدایا این بچه کجا رفته است . وقتی پدرش آمد از ما پرسید رضا کجاست ؟ گفتم : حمام رفته است . پدرش به حمام می رود ولی او را در حمام پیدا نمی کند . صاحب حمامی می گوید به حمام آمد و زود ساکش را برداشت و با ماشین های عبوری مشهد رفت . از مشهد به جبهه اعزام می شود و از ایلام به ما زنگ زد و گفت مادر جان غصه نخوری . ناراحت نباش . من از ایلام تلفن می زنم .
ثبت دیدگاه