شناسه: 247414

عشق به جهاد

به روایت از حاج حسین دشتی : - در یکی از شبها که به مرخصی آمده بود ، حال و هوای دیگری داشت . آن حس و حال وهوای چند وقت پیش را نداشته خواهر بزرگمان که به همراه شوهرش به خانه آنها رفته بود متوجه او شده بو . و برای اینکه او را از این حال و هوا بیرون بیاورد با خنده به او گفت بود : " می بینم حال و هوای جبهه به تو ساخته اما کمی سیاه شده ای . " طبق معمول با خنده جواب داد : " و آخر بعضی وقتها تو جبهه سنگر می کنم ، آفتاب شدید پوستم را سوزانده است . " به حالت تفکر فرو رفت . آن شب حال عجیبی داشت . بر خلاف معمول آن شب زودتر از همه خوابید . نیمه های شب بود که با فریاد او شوهر خواهرش از خواب پرید . از او پرسید به چی شده ؟ بعد از دقیقه که به خودش آمد . گفت : خواب دیدم که عملیات بزرگی را شروع کردیم . خیلی سخت بود . همه راهها بسته شده بود . او در خواب هم در فکر جنگ و جبهه بود . فردای آن روز وسایلش را بین خواهر و برادرانش تقسیم کرد . انگار او چیزی می دانست که دیگران نمی دانستند ، هنگام رفتن نیز پوتینهایش را در کناری گذاشت . و یک جفت کفش سفید کتانی و سبک به پا کرد و گفت : " اینها خیلی سنگین است ،‌ لازمشان ندارم . " او از هر جهت آماده سفر بود و خود را از همه تعلقات جدا ساخته بود . هر چند دوری از اقوام و بستگان برایش سخت بود . اما مأموریتی برزگ در پیشش داشت . آری او راهش را انتخاب کرده بود و فقط به فکر شهادت بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه