خواب و رویای شهید
دو تا از همرزمهای علی اکبر به نامهای محمد علی و حسن تعریف کردند که با علی اکبر در یک سنگر بودیم. ایشان خوابیده بود و هنگامی که از خواب بیدار شد گفت: من کاغذم را امضا کردم. الان امام زمان (عج) سوار بر اسب آمد و گفت: بیا انگشت بزن من هم زدم. امروز یا فردا شهید می شوم. خلاصه شب دیگر ما ظرف ها را پر کردیم و علی اکبر خالی می کرد که یکدفعه به روی زمین نشست و گفت: چقدر خسته ام و حال ندارم. یک چند تا پسته پوست کنید تا من بخورم. سپس گفت: یک نگاه به بیرون بیندازم و ببینم چند نفر را کشته ام. همین که سرش را از سنگر بیرون کرد مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و از ناحیه سر به شدت مجروح شد. بعد گفت: دوستان مرا بگذارید و بروید و خودتان را نجات دهید در آنجا بود که به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
ثبت دیدگاه