شناسه: 247479

امدادهای غیبی

به روایت از غلامرضا دژبان : غلامرضا خاطرات زیادی برایمان تعریف کرد. این خاطره را که برایمان تعریف کرد، اولین سری که به جبهه رفته بود، قبل از آزادسازی مهران بود. خاطره مهمی که برایمان تعریف کرد این بود با تعدای از همرزمان در سنگر بودیم. ناگهان کبوتر سفیدی روی سنگرمان نشست. همه بیرون آمدیم تا کبوتر را بگیریم. همین که نزدیک کبوتر رسیدیم، پرواز کرد و قدری دورتر رفت. به دنبال کبوتر رفتیم. د.وباره پرید، این بار قدری دورتر از سنگر رفت. تا به کبوتر رسیدیم. خمپاره ای آمد در سنگرمان منفجر شد و سنگر خراب شد. این کبوتر باعث نجات ما بود و متوجه شدیم که خداوند هنوز ما را لازم دارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه