عشق به جهاد
به روایت از محمدرضا دژبان : یادم هست یک شب به برادرم غلامرضا گفتم :که امشب اعزام داریم .غلامرضا به حدی خوشحال شده بود که هم اشک شوق می ریخت، هم صورت مرا می بوسید از طرفی هم تلاش می کرد که پدر ومادرمان رضایت بدهندکه او به جبهه برود. بالأخره پدر ومادر را راضی کرد وهمان شب اعزام شد.
ثبت دیدگاه