خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از لیلا محسنی : هنوز خبر شهادت غلامرضا برایمان نیامده بود که یک شب خواب دیدم غلامرضا در باغی زیبا قدم می زندوبه من می گوید ،مادر نگاه کن چه باغ زیبای !چه باغ با صفایی است! شما هم بیاید برویم داخل باغ .شب بعد یا دو شب بعد یکی از همسایه ها از جبهه آمده بود،من رفتم که احوال غلامر ضا را از او بپرسم .وقتی که به خانه آنها رفتم واز غلامرضا خبر گرفتم ،آن بنده خدا تا آمد از غلامرضا بگوید ،همسرش به او فهماند که چیزی نگوید.او هم حرفش را عوض کرد وچیزی نگفت .اما این را می دانم که بعد از یک هفته بود که او از شهادت پسرم خبر داشت وبه من چیزی نگفت .
ثبت دیدگاه