شناسه: 247622

عشق به جهاد

هنوز چند روزى از آمدن پدرم از جبهه نگذشته بود که یکى از دوستانش به در حیاط آمد و با او کارى داشت ولى آن لحظه پدرم در خانه نبود. دوست پدرم رو به من کرد و گفت: هر وقت پدرت آمد، بگو که فلانى با تو کار داشت. نزدیک اذان مغرب، پدرم به خانه آمد و هنگامى که موضوع را گفتم: ایشان فوراً از جا بلند شد و از حیاط بیرون رفت ولى هنوز یک ساعت از رفتنش نگذشته بود که دوباره برگشت اما این دفعه حالت او با یک ساعت پیش فرق کرده بود این دفعه خوشحالتر به نظر مى‏رسید. مادرم موضوع را از پدر پرسید، او گفت: فردا دوستم مى‏خواهدبه جبهه برود ولى تنهاست و قرار گذاشته‏ایم که با هم برویم. سپس مادر گفت: هنوز دو سه روز بیشتر نیست که آمده‏اى اما پدر با قاطعیت جواب داد: براى من فرقى نمى‏کند که چند روز است آمده‏ام! من عاشق جبهه و جنگم. اگر ما نرویم چه کسى مى‏خواهد جلوى دشمن را بگیرد؟! خلاصه آن شب گذشت و صبح شد از خواب که بیدار شدم دیدم مادرم در حال خواندن نماز صبح است .و پدرم هم مشغول جمع آورى وسایلش بود بعد از این که پدرم وسایلش را جمع و جور کرد رو به مادرم کرد و گفت: همسرم! من این بچه‏ها را به تو مى‏سپارم خوب از آنها مواظبت کن و حقشان هیچ وقت کوتاهى نکن شاید این آخرین گفتگوى من و شما باشد و آخرین دفعهاى است که همدیگر را مى‏بینیم. بعد از اتمام حرفهاى پدرم، مادرم به گریه افتاد. پدرم از اتاق خارج شد و به داخل حیاط رفت و سپس مرا صد زد من از جا بلند شده و به کنار پدرم رفتم. پدرم در کالى که روى حوض وسط حیاط نشسته بود، مرا از جا بلند کرد و یک بوسه بر صورتم زد و سپس مرادر کنار خودش نشاند در حالى که دست به سر و صورتم مى‏کشید، گفت: پسرم بعد از من مرد این خانه تو هستى و باید خوب از مادرت و برادرت و خواهرانت مواظبت کنى و آنها را اذیت ننمایى. باشه پسرم! من هم در جواب گفتم باشه. در حالى که صورتش رو به آسمان و اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: پسرم این آخرین دفعه‏اى است که شما را مى‏بینم و آخرین حرفهایى است که با شما مى‏زنم و دیگر براى همیشه از این خانه مى‏روم. آرى - انگار همین دیروز بود که پدر این حرفها را برایم گفت. خلاصه، پدر دستى به صورتم کشید و سپس بوسه‏اى به سرم زد و گفت! پسرم این دفعه چه مى‏خواهى که از جبهه برایت بیاورم؟ من هم که عاشق لباس سبز پاسدارى بودم گفتم: یک دست لباس سبز مثل لباسهاى خودتان پدرم گفت: چشم اگر خودم نیامدم حتماً برایت مى‏فرستم. سپس از جا بلند شد و براى آخرین بار صورتم را بوسید و گفت: حرفهایم را فراموش نکنى. گفتم: چشم. پس ازاین که با مادرو برادر و خواهرانم خداحافظى کرد. ساکش را برداشت و بطرف حیاط براه افتاد به در حیاط که رسید ایستاد و اطراف حیاط و خانه را نگاه کرد و دوباره به راه افتاد دوستش در حیاط خودشان منتظر بود وقتى به هم رسیدند دو نفرى به راه افتادند. من هم با چشم تا انتهاى کوچه دنبالشان کردم تا وقتى که از دید پنهان شدند و بعد از مدتى به شهادت رسید. سه الى چهار روز از تشییع جنازه پدرم مى‏گفت که نامه‏اش بدست ما رسید، اما به هدیه‏اى که پدرم قولش را داده بود همراه نامه نبود. روز بعد، فرمانده پدرم به همراه دو بسیجى دیگر به خانه مان آمدند و به ما تسلیت گفتندو ساک پدرم را تحویل دادند. من بى قرار بودم و مى‏خواستم هر چه زودتر ساک را باز کنم و ببینم داخل آن چیست. شب همان روز به آهستگى به اتاقى که ساک در آن بود رفتم و به دور از چشم دیگران ساک را باز کردم همین که در آن را باز کردم چشمم به یک دست لباس سبز رنگ افتاد که داخلش یک عکس امام )ره( بود که پشت آن نوشته شده بود: "تقدیم به پسر عزیزم حسن آقا، امیدوارم که درتمام مراحل زندگى موفق باشى و درس خواندن را فراموش نکنى و سلام مرا بر زمین نگذارى!"

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه