شناسه: 247650

عشق به جهاد

به روایت از صغری شم آبادی : برای بار سومی که عباسعلی قصد رفتن به جبهه را داشت برادر برزگتر او حاج اصغر به او گفت: برادر جان به دلیل اینکه پدر در خانه نیست برای کمک به خانواده تو بمان تا من اینبار به جبهه بروم. اما من تاب ایستادن در خانه را ندارم. من گفتم مادر جان حالا تو هم قصد داری به جبهه بروی برو خدا نگهدار ماست. هر دو برادر با هم رفتند بعد از چند وقت عباسعلی از آنجا نامه نوشت و گفت مادر قربانت بشوم از دعای خیری که برای من کردی توان من برای نبرد با دشمن صد برابر شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه