شناسه: 247970

اولين اعزام

راوی اقدس امیر نکوئی : به یاد دارم که یک روز فرزندم پیش من آمد وگفت: مادر من که می خواهم به سربازی بروم نمی شود که به جبهه بروم. گفتم: مادر بعد از این همه سال ما به تو چشم دوخته ایم بعد از چهار دختر خدا تو را به ما داده است، حالا تو می خواهی به جبهه بروی؟ محمدرضا گفت: مادر جان مگر قرار است هر که به جبهه رفت، شهید شود. شما فقط اجازه بدهید که من بروم. ما همینطور امروز و فردا می کردیم تا اینکه یک روز آمد ومرتب به من التماس کرد و قربان صدقه ام شد وگفت: فرم ثبت نام واعزام به جبهه را از مسجد المهدی آوردم تا رضایت شما را بگیرم وامضاء کنید. گفتم: چی را امضاء کنم. گفت: مگر شما امام را دوست ندارید؟ مگر نشینیدید که آقا چه فرمودند؟ حالا شما باید این فرم را امضاء کنید. من هم پایین فرم را امضاء کردم. وبعد گفت: حالا دیگر آقا هم با شما است وبا خوشحالی برای خواندن نماز جماعت به مسجد رفت وقتی که از مسجد برگشت فرم را جلوی پدرش گذاشت تا اوهم امضاء کند. پدرش راضی نمی شد که فرم جبهه را برایش امضاء کند. دیدم اشک در چشمان محمد رضا حلقه زد و شروع به گریه کردن نمود وقتی این عشق و علاقه او را نسبت به جبهه رفتن در او دیدم به پدرش گفتم:مرد، این امانتی است که خدا دست ما داده است وخواسته که چهار دختر بدهد و بعد این پسررا،و الان روزی است که او را از تو می خواهد. شما هم باید امانت را به صاحبش برگردانی . این فرم رضایت را امضاء کن. تا این حرفها را گفتم ، پدرش هم دلش آرام شد و فرم جبهه را امضاء کرد و دیدم محمد رضا آنقدر خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید. چون آن شب کشیک بود به مسجد رفت و صبح زود فردا با لب خندان به خانه آمد و از این که اجازه دادیم که به جبهه برود از ما تشکر و قدرانی نمود و بعد از سه روز وسائل اش را داخل ساک گذاشت و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه