عشق به جهاد 4
یک روز که حسن به مرخصی آمده بود، برای احوال پرسی به مغازه ام آمد. موقع ناهار بود. سفره را پهن کرده و برای اینکه از جبهه آمده بود، مفصّل تحویلش گرفتم. حسن که متوجه شد گفت:" برادر آنقدر در جبهه نعمت و غذا فراوان است که ما چشم و دلمان سیر است." وقتی سر صحبت باز شد به او گفتم:" خوب الحمدلله، شغل مناسبی داری و درآمدت هم کفاف زندگیت را می کند، پس چرا به فکر ازدواج نیستی." حسن گفت:" برادرم، خدمت در سپاه مانند شخصی است که در وسط اتوبان ایستاده و می گوید هیچ ماشینی به من برخورد نمی کند که امکان ندارد و آخر او تصادف می کند ما هم فعلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ایم. کار ما آنجاست و عاقبت شهادت.
ثبت دیدگاه