فکاهی شوخ طبعی
به روایت از علی صلاحی : روزی در منزل بودم ، زنگ درب به صدا در آمد ، درب را باز کردم ، او را دیدم که با ده نفر از همکاران به دیدن من آمد و گفت : ناهار حاضر است ؟ سریعاً به منزل گفتم : شروع به درست کردن غذای محلی ( قروتی) شوند. ایشان هر چند دقیقه می گفت : هنور دم نکشیده است ( یعنی برنج است ) من هم می گفتم : خیر هنوز نم نکشیده است (قروتی) بعد سفره پهن شد . من هم نوشابه آوردم . گفت : بچه ها چلومرغ است . بعد نان خشک و کاسه های قروتی آوردم . جای شما خالی ، خیلی خندیدیم و حقیقتاً هیچ غذایی به خوشمزگی آن غذا نخورده ام .
ثبت دیدگاه