شناسه: 249128

زیرکی و هوشمندی

به روایت از حسین جهان پور : یک شب که عملیات صبح آن روز انجام شد و تا بعد از ظهر طول کشید، آقای حیدری نژاد به سنگر ما آمد. او خیلی ناراحت بود. علتش را پرسیدم. گفت: بعضی از دوستان از من گله می کنند که چرا شهید طویلی را با خودت نیاوردی؟ من نمی توانستم او را با خود بیاورم، چون اگر می توانستم او را حمل کنم باید مجروح را با خودم می آوردم نه شهید را. شهدای دیگر هم آنجا بودند. درست است که ایشان دوست ما بود ولی بعضی مواقع احساسات را باید کنار بگذاریم. البته من هم فرمایشات ایشان را تأیید کردم و گفتم نگران نباش و به صحبتهای بعضی توجه نکن. او هم از سنگر بیرون رفت. از چند دقیقه، با شیندن صدای گریه ی او از سنگر بیرون آمدم. نگاه کردم. قاسم در حال سجده، با صدای بلند گریه می کرد. یکی از دوستان قاسم بعداً برایم گفت که از قاسم شنیده که می گفته است: من لیاقت شهادت را نداشتم. در آن موقعیت خیلی ها شهید شدند، اما من لایق نبودم و برگشتم. آنجا بود که معنای حرف او را دریافتم که قبلاً گفته بود:" باید وسیله ایی باشد که مرا در جبهه بکشاند." در آن موقع فرمانده گردان بودند که از هم جدا شدیم و من به خاطر بعضی از مسائل از جبهه برگشتم اما او همچنان ادامه داد و حتی به او پیشنهاد شده بود که معاونت تیپ را قبول کند اما ایشان رد کرده بودند و تا عملیات والفجر در کنار نیروهای رزمنده بودند و در آزادسازی مهران به شهادت رسیدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه