پاکی و طهارت روح
به روایت از حسین جهان پور : یک شب در بستان در یکی از اتاقهایی که بچه ها وقتی از مرخصی می آمدن از این خانه ها استفاده می کردند ، نشسته بودیم . یادم هست بعد از غروب بود ، می خواستیم شام بخوریم شام آب دوغ خیار بود . چون حوض آب داشت آن محل پر از پشه بود پشه های خیلی بزرگی بود مثل پشه های مالاریا که وقتی نیش می زد ، چنان جایش متورم می شد ، یعنی اگر پشه را می کشتیم یکی دوسانت خون پخش می شد . روی دست قاسم یک پشه نشست و دیدم که همچنان خون بدنش را می مکید . به او گفتم : قاسم چرا پشه را نمی زنی؟ گفت : بگذار خوب سیر شود که دیگری را لااقل نیش نزند . خلاصه آنجا در اتاق زیر نور مهتابی می خواستیم آب دوغ خیار بخوریم . کاسه من و قاسم با هم مشترک بود . تا قاشق اول را برداشتم یک پشه افتاد توی کاسه . تا آن را برداشتم دومی افتاد . آن را هم برداشتم . خلاصه به این نتیجه رسیدیم که اصلاً فایده ندارد هوای آنجا مثل آسمانی که پرنده های مهاجر دسته جمعی پرواز می کنند پر از پشه است . طولی نکشید که توی کاسه ما مثل اینکه پودر نعنا ریخته باشی از پشه پوشیده شد . حریف برداشتن پشه ها نشدیم . این بود که قاسم با یک قاشق سریع پشه ها ا برمی داشت و گفت : چاره ایی نداریم جزاینکه سریع غذا بخوریم . ما هم همین طور آب دوغمان را سریع خوردیم .
ثبت دیدگاه