جهاد با نفس
به روایت از حسین جهان پور : یکی از دوستان آقای حیدری نژاده برایم تعریف کرد که بعنوان مهندس شرکت برق، به تایباد رفته بوده است تا ماموریت برق یکی از چاههای زمین کشاورزی را انجام دهد . از قضا روی دیوار خانه ای که در همان نزدیکی بوده است ، عکس شهید حیدری نژاد را می بیند . از صاحب زمین می پرسد که آیا شما با این شهید نسبتی دارید ؟ می گوید : بله او پسر خواهر من است و من دایی او هستم . من خیلی دلم می خواست که قاسم داماد من بشود . یکروز به او گفتم : من هم زمین در اختیارات می گذارم و یکی از همین چاهها را به تو می دهم ، به شرطی که دیگر به جبهه نروی و با دختر دایی ات ازدواج کنی . اما قاسم قبول نکرد و جبهه را انتخاب کرد که بعد هم شهید شد . من همان موقع با خودم فکر کردم که شهید واقعاً کار بزرگی انجام داده که توانسته از این همه ثروت چشم پوشی کند و به جبهه برود . ارزش هر یک از آن چاهها میلیونها تومان بود و محصول هر قطعه از زمینها روزی چند ماشین باری خربزه تابیاد بود . او برای خاطر خدا و اسلام نسبت به دنیا و مال و منال بی رغبت بود و خداوند متعال به او اجر شهید را بخشید .
ثبت دیدگاه