خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از ابوذر سیستانی نژاد : بعد از اینکه غلامعلی به شهادت رسید ، من می خواستم به مکه بروم . موقع حرکت سر مزار شهید رفتیم و گفتم : غلامعلی من تنها دارم به مکه می روم و نایب الزیاره شما نیز هستم مطمئن باش جایت خوب است و فراموشت نکردم . در مکه شب جمعه رفتیم داخل قبرستان بغیع بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند . نصف شب بود و رفتم هتل که بخوابم همان شب خواب دیدم که شهید حیدری در مکه است و در خیابان راه می رود یک مرتبه سرم را بالا کردم دیدم شهید حیدری است با خودم گفتم : خوابم یا بیدار به سمت من آمد ، گفتم : حیدری تو اینجا چه کار می کنی چرا ریشت سفید شده و اینقدر پیر شدی ، گفت : به خودت نگاه کن ، ما که با هم ، هم سن و سال نیستیم ، خیلی خوشحال شدم گفتم : خواب می بینم یا نه بله من خواب نبودم ، او را دیدم که چهره اش به سن الآنش بود یعنی اگر زنده بود اکنون در همان شکل قرار داشت.
ثبت دیدگاه