عشق شهادت
راوی محمد ابراهیم صداقتی: شب بود و همه داشتیم با هم وداع می کردیم که به عملیات برویم و بچه ها به هم میگفتند: که اگر شهید شدی دست ما را بگیری و... در همین هنگام شهید بزرگوار صحرایی از جمع ما جدا شد و در گوشه ای به نماز ایستاد. نماز ایشان بسیار طول کشید و چون خواستیم جهت عملیات حرکت کنیم. من پیش آن شهید رفتم و گفتم: وقت حرکت است برویم. امّا ایشان در حال نماز و قنوت و اصلاً متوجه من نمی شد. و انگار روحش پرواز کرده بود و غرق در مناجات بود. چندین بار به طور متوالی آمدم و گفتم می خواهیم برویم ولی ایشان اصلاً متوجه اطراف نبود. تا اینکه در موقع قنوت بود که ایشان را یک دفعه تکان دادم و ایشان به خود آمد. و نماز را سریع تمام کرد. بعد من از ایشان به خاطر نماز طولانی گله کردم ولی ایشان گفت: تو نمی دانی من با خدای خود حسابهایی دارم. در ضمن در حال قنوت به خدای خود می گفتم: که خدا عاشق تو شده ام. مرا پیش خودت ببر. اتفاقاً ایشان در همان عملیات که فکر می کنم کربلای 5 بود شهید شد.
ثبت دیدگاه