نوجواني و جواني
راوی معصومه دهپناه: یادم هست که احمد تقریبا 5 ساله بود که من واو در خانه تنها بودیم. من که قصد داشتم اتاقها را مرتب کنم، ناگهان حالم بد شد تا اینکه متوجه شدم احمد برایم یک پتو پهن کرده سپس دستهایم را گرفت و از من خواست تا استراحت کنم. وقتی بهتر شدم دیدم می خواهد وضو بگیرد و قرآن بخواند. علت وضو گرفتنش این بود که من بارها به او گفته بودم که نباید بدون وضو به قرآن دست بزنی. فرزندم سرش را روی قرآن گذاشت و گفت : خدایا آیا می شود مادر من را خوب کنی ؟_ این جملات کاملا" در ذهنم است_ بعد دیدم ساکت شد ، وقتی سرش را از روی قرآن برداشت چشمهایش پر از اشک شده بود . آن لحظه واقعا برایم لذت بخش بود. با دیدن این صحنه چنان روحیه گرفتم که گویا هیچ کسالتی ندارم.
ثبت دیدگاه