شناسه: 251448

عشق به جهاد

راوی معصومه دهپناه: وقتی احمد دوم راهنمایی بود یکروز دوان دوان به خانه آمد و گفت : مادر امروز برای جبهه ثبت نام می کنند . گفتم : نه پسرم تو هنوز کوچک هستی . ولی احمد گفت: نه مادر این چه حرفی است نگاه کن ببین چقدر بزرگ هستم . شما هنوز به دید یک بچه کوچک به من می نگرید . گفت : مادر قول بده با پدر صحبت کنی و ایشان را راضی کنی که اجازه بدهند من جبهه بروم . گفتم : باشد . وقتی با مخالفت پدر روبه رو شد گفت : بابا خواهش می کنم و خیلی او اصرار کرد و بالا خره با پدرش برای جبهه ثبت نام کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه