فکاهی وقایع خنده دار
یک روز مردم روستای کنگ، بسیجی های منطقه مار را برای اردو به کنگ دعوت کردند و شب حدوداً ساعت 10 بود که به دره ای در نزدیکی کنگ رسیدیم. در کآن جا به ما امکانات و چادر تحویل دادند و گفتند: شما باید برای خودتان چادر بزنید و شب را هم همین جا استراحت کنید. ولی تا وقتی که چادرها و وسایل چادر را به ماد دادند ساعت حدود یازده، دوازده شب شده بود. من و شهید توکلی و آقای افسری و شهید طباطبائی ازبس که خسته شده بودیم، با هم مشورت کردیم که چه کار بکنیم که آقای توکلی گفت: چادر می خواهیم چه کار کنیم، چادر را پهن می کنیم و روی چادر می خوابیم، به جای این که داخل چادر بخوابیم.
ثبت دیدگاه