شناسه: 252359

عشق به ائمه اطهار

راوی سکینه ملاحیدری: شوهرم به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. یک شب اذان شروع شد ، زمستان بود ، زود وضو گرفت و گفت اگر نماز جماعت می آیی برویم مسجد ؛ او راه افتاد و من هم پشت سرش ، تقریبا می دویدیم ، یکی از همسایه ها که آن جلوتر بود فکر کرد ما دعوایی چیزی کردیم ، آمد جلو و دستهاشو باز کرد و گفت چیه ؟ گفتم هیچی حاج آقا الان نماز را می بندند و بعد دستهایش را جمع کرد و معذرت خواست و رفت کنار ، شهید همیشه از این خاطره یاد می کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه