خواب و رویای دیگران درمورد شهید
- سه روز مانده بود که جنازة را بیاورند که من خواب دیدم . چند نفر لباس سبز برتن دارند و در حال رفتن به یک مزرعه هستند . شانة یکی از آنها خاکی بود . او برگشت دست به شانه اش زد و تکان داد تا خاکش بریزد که متوجه شدم فرزندم است . گفتم: اینکه فرزندم است . از خواب بیدار شدم دیدم که خواب دیده ام . بعد از 3 روز سه مرد از بنیاد شهید آمدند و خبر دادند که فرزندت به شهادت رسیده است . و برای شناسایی او باید به بجنورد بروید
ثبت دیدگاه