عشق به جهاد
راوی غلامحسین پیرانی: «یادم است در یکی از مرخّصی ها که از جبهه آمده بودند، با اینکه 5 یا 6 روز دیگر از مرخّصی اش باقی مانده بود، با اینکه باران زیادی می بارید، مرا وادار کرد که بابا با موتور مرا تا کنار جادّه برسان که می خواهم بروم، گفتم: پسر جان هنوز، چند روز دیگر از مرخّصی ات باقی مانده است، گفت: نه، می خواهم بروم، چون دیدم که ایشان میل به رفتن دارند. لذا موتور را برداشتم و تا کنار جادّه ایشان را رساندم در همین موقع بود که داشتیم، مقدّمات عروسی ایشان را فراهم می کردیم.
ثبت دیدگاه