شناسه: 253044

آخرین وداع با خانواده

به روایت از طاهره هوشمند : آخرین دفعه ای که فرزندم علی می خواست به جبهه برود مجروح شده بود. یک روز که در خانه نشسته بودم. ایشان هم مشغول آب دادن باغچه خانه بود که درب خانه به صدا در آمد. وقتی که ایشان درب را باز کرد. دیدم دوستش است همراه ایشان وارد خانه شد و گفت مادرجان تصمیم گرفتم به جبهه بروم من که در آن موقع مریض هم بودم به ایشان گفتم می خواهی با این پایت به جبهه بروی؟ سرش را پایین انداخت و اشکهایش سرازیر شد. گفتم به این خاطر می گویم نرو چون اذیت می شوی و نمی توانی با این پا به جبهه بروی دوبارره شروع کرد به گریه کردن. حالم جور دیگری شد و تحت تاثیر قرار گرفتم گفتم: من چیزی نمی گویم هر کاری که دوست داری همان کار را انجام بده. از خانه بیرون رفت و بعد از چند ساعتی دوباره برگشت، گفتم چه شده است دوباره برگشتی؟ گفت: فرمانده مان به ما گفت بروید و از خانواده هایتان دوباره خداحافظی کنید. من آمدم تا از شما حلالیت بطلبم گفتم: من راضی ام به رضای خدا . ایشان گفت مادر جان تمامی رزمنده ها با پدر و مادرشان به محل اعزام آمدند دوست دارم شما هم بیایی . من هم همراه ایشان به محل اعزام رفتم. در آنجا با چند نفر از همرزمانش احوالپرسی کردم . بعد از یک ساعتی به ما گفتند بروید و فردا بیایید چون امروز اعزام نداریم. برگشتیم و قرار بود روز بعد ساعت یک به راه آهن برود . صبح روز بعد ایشان از خانه بیرون رفت. تقریبا ساعت 11 بود که به خانه آمد. گفت : من آش دوست دارم نمی شود آش درست کنید؟ گفتم مادر توساعت یک می خواهی بروی تا آن موقع آش درست نمی شود نزدیک ظهر شد گفت: بابا هم نیامد تا با او خداحافظی کنم گفتم: مگر دیروز با پدرت خداحافظی نکردی؟ گفت: می خواهم دوباره ایشان را ببینم وقتی نهار خوردیم ساکش را آماده کرد و از حیاط بیرون آمدیم تا به راه آهن برویم که دیدم پدرش هم آمد تا راه آهن رفتیم. در راه آهن حالم خوش نبود و ناراحت بودم. همسرم به من گفت طاهره جان نگران نباش انشاا... به سلامتی بر می گردد و فریادی از ته دل کشید . کم کم قطار می خواست راه بیفتد ایشان با پدرش خداحافظی کرد و او رادر بغل گرفت با من هم خداحافظی کرد و رفت سوار قطار شد قطار راه افتاد هنوز چند متری نرفته بود که ایستاد و خراب شد. و دومرتبه از قطار پیاده شد و باهم بودیم و قطار درست شد و با ما خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد و رفت . یادم هست سرش را از شیشه ی قطار بیرون آورده بود و مارا نگاه میکرد و بر ایمان دست تکان می داد گفت دیگر بر نمی گردم . آنجا فهمیدم که به ایشان الهام شده بود بار آخری است که ما را می بینید برای همین دوست داشت بیشتر من را ببیند و بعد از 25 روز خبر به شهادت رسیدنش را برایم آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه